خوب آماده اید که بقیه داستان رو بتعریفم؟ میخوام بگم که چرا امید رفت آلمان و چرا برگشت.
اگه یادتون باشه قبلا هم گفته بودم که امید دورگه ست، مادرش آلمانیه و پدرش اصفهانی- اینکه اصفهانی بودن رو یه ملیت در نظر گرفتم واسه اینه که خودمون هم یه جورایی اصفهوونی هستیم داستان آشناییه مادر و پدرش هم که خودش قصه مفصلیه که تو یه پست دیگه میگم، اما همینقدر بدونید که مادر امید -از این به بعد به اسم برژیت جون خطابش میکنم- بعد از ازدواج میاد ایران و تقریباً 20سالی ایران بوده و بعد از 1دختر و 1پسر سر امید که باردار میشه جنگ شروع میشه و اونا برمیگردن آلمان و امید اونجا متولد میشه و تا 2سالگی اونجا بوده و وقتی میبینن که این جنگ حالا حالاها ادامه داره برمیگردن ایران
ایران بودن تا امید 18ساله میشه و میره سربازی اواسطش بوده که پاش رو توی یه کفش میکنه که میخواد برگرده آلمان – که بنظر خودش بزرگترین اشتباه زندگیش رو انجام میده – هرچی پدرش اصرارش میکنه که نرو راضی نمیشه و راهی میشه از 18سالگی تا 28 سالگی اونجا بوده درس میخونده و کار میکرده، رشته تحصیلیش مدیریت بازرگانی بوده و بعد از اینکه توی 2تا شرکت کار میکنه میتونه شرکت خودش رو ثبت کنه، خلاصه میتونسته گلیم خودش رو از آب بکشه چون از طرف پدرش هیچ پشتیبانی نمیشده – بازم پرانتز باز کنم که رابطه و دلخوری امید از پدرش هم که انگیزه اصلیش به آلمان رفتن و تنهایی زندگی کردنش بوده بازم قصه داره که اونم خواهم گفت.
تو این 10سال چون این اواخر خیلی از تنهایی خسته شده بود مادرش یکی 2سال آخر رو میاد باهاش زندگی میکنه تا اینکه تصمیم میگیره بیاد ایران و برای همیشه بمونه و بعد از 2سال که ایران بوده یه روز توی نت سرتق خانوم رو میبینه و شروع میکنه باهاش چت کردن و میگه که دختر خوب سراغ نداری میخوام برای ازدواج با دوستم معرفی کنم و سرتق خانوم هم منو معرفی میکنه و بعد هم ماجراهای راضی کردن من که حالا بیا یه بار پسر رو ببین خوشت نیومد همون موقع کات میکنیم و خلاصه از اون اصرار و از من انکار تا اینکه راضی میشم واسه فان هم که شده برم پسره رو ببینم و قرار میشه که با سرتق خانوم و امید و اون خواستگاره چهارتایی بریم ناهار بیرون – اینم بگم که سرتق هم اولین بارش بود که امید رو میدید
دردسرت ندم همینقدر بهت بگم که همون لحظه اول که همدیگه رو دیدیم اون تو دلش به خودش فحش میداد که چرا دوستش رو واسه معرفی به من آورده و من هم تو دلم غرغر میکردم آخه مگه چی میشد بیخیال دوسته بشه و خودش پا پیش بذاره… و این شد که از همون ابتدا قضیه خواستگاره برای 2تامون منتفی شد اما چون برامون بهانه ای بود که با هم ارتباط داشته باشیم نه من مستقیما نه میگفتم و نه اون ماجرا رو خاتمه میداد و این شد که تازه ماجرای ما شروع شد
هایلایت:



جان من اين همه پرانتز رو از كجات در مياري فرت و فر ت تو اين ماجرا از خودت در ميكني؟
————–
خوب چیکار کنم زندگیم کوچه فرعی زیاد داره
1. ما كه هميشه آماده ايم برامون بتعرفي خانومي
2. كي اون پرانتزها رو پس ميتعريفي
3. اونوقت الان اين دوست اميد چي كار ميكنه؟ ناراحت نيست
4. چه جالب همه موقع جنگ فرار ميكنن اينا برگشتن باز هم جالب كه اميد اينجا سربازيشو رفته بعد رفته آلمان همه ميرن كه نزن سربازي
ببين اين پسر مرد زندگيه پس